تبليغاتX
اگه آدمک نبودی - ترانه های محمد نویری
دوشنبه 1384/03/23

مي ري برو خب به درک ! ترانه هامو پس بيار

می ری سفر برو ولی عاشقیامو پس بیار
اشکا فدای قدمت ولی چشامو پس بیار
نفس نفس به عشق تو صدا شکسست توي گلوم
باشه !نمی مونی نمون ولی صدامو پس بیار
به عشق فرداهاي خوش گذشته هامو خط زدي
فردا باشه واسه خودت گذشته هامو پس بیار
سکوت کوچه های شب با پرسه مون نمی شکست
سکوت کوچه واسه تو صدای پامو پس بیار
عشق تو خون تو رگام تموم تار و پود من
عشق و جنون و بی خیال خون رگامو پس بیار
نت به نت غرور من چکید و پات ترانه شد!
می ری برو خوب به درک ترانه هامو پس بیار

محمد نويري
۷/۱/۸۴
نوشته شده توسط محمد نویری در ساعت 21:33 | موضوع :
| |
سنگر دوشنبه 1384/03/23
درو قفل ميكنم و سيني به دست،رفتن سایه تو  دل دل مي كنم
قرآنو رو طاقچه مي زارم و بعد،خودمو تو پنجره ول كنم

پشت پنجره نگاه يه نفرتو نگاه ساكتم جون مي گيره
سرمو بالا مي گيرم كه بره توی چشمام سر پنکه گیج می ره
گم می شم از خودم و تو شيشه تو چراغوني شب گير مي كنم
يكي باز توي چشام زل مي زنه روبروش دستامو هف تير ميكنم

روبرومه اما با دستاي باد گم مي شه پشت گلاي پرده
پرده رو پس مي زنم مي بينم، رو به من دستاشو هفت تير كرده!

دو تا "از اينجا تا ديوار" دوريم هردومون حريص فتحِ تسليم
چشامونو هم ميزاريم اونوقت دوتامون با هم ديگه داد مي زنيم

بزن من سنگرم تنها يه شيشه س از چي مي ترسي؟

محمد نویری
22 خرداد 85
*) ترانه هنوز ادیت نشده و صرفا به عنوان یه تجربه بهش نگاه میکنم.  والبته هنوز با تردید اسمشو میذارم ترانه!!!
فکر شب پر ستاره تر باش!
 
فكر شب پر ستاره تر باش، هم خونه شدن قسمت ما نيست
توي ترك آينه براي يكي شدن من و تو  جا نيست
فكر شب پر ستاره تر باش، اين حادثه مثلِ قصه ها نيست!
تو يلداي پوسيده ي كابوس، مهتابِ سفر كرده بيا نيست!
 
شبو با بي كسي سر كن، كه آره يادمون رفته...
كه قصه يادمون مونده، دوباره يادمون رفته ...
تو تاريك كدوم يلدا ستاره از نفس افتاد؟
كدوم فانوس نامرئی به شب اسم شبو لو داد؟
 
فكر شب پرستاره بوديم، اما همه ي زندگي شب شد!
دنيا جاي چشمك ستاره، با برق نوك دشنه وجب شد!
فكر شب پر ستاره بوديم شب از شبِ تازه پرده برداشت
حالا كه اسير شب نشستيم، فكر شب پر ستاره تر باش!
 
شبو با بي كسي سر كن، كه آره يادمون رفته...
كه قصه يادمون مونده، دوباره يادمون رفته...
تو تاريك كدوم يلدا ستاره از نفس افتاد؟
كدوم فانوس نامرئی به شب اسم شبو لو داد؟
محمد نويري
تیر ۸۴
27- خرداد- 85
*:دیدم میثم ترانه ی قدیمی زده گفتم من هم بزنم!

نوشته شده توسط محمد نویری در ساعت 16:12 | موضوع :
| |
پنجشنبه 1384/03/19

با من باش

دل از اين قصه بکن با من باش *
هم شب غربت من با من باش
شبو از ترانه پر کن امشب
واسه زیرورو شدن با من باش

مثل ضرب ساز کولیا بپیچ
مثل پیچ و تاب شعله ها برقص
معنی معجزه باش و معراح
تا رسیدن به خود خدا برقص

خواب مهتابو بغل کن بانو
بغض بارونو ببر تا رویا
منو از گذشته ها خالی کن
منو تا خودت ببر تا فردا

شبو از شراره پر کن امشب
ببرم تا هوس روییدن
قفل این فاصله ها رو بشکن
بیا تا شرجی کارون تا من

نازنین وعده ی دستا فردا
منو تو دوباره تنها فردا
هردو بی تاب سفر تا بوسه
هر دو بیتاب سفر تا رویا


دختر ترانه های نایاب
آخرین دلهره هامو دریاب
بغض دلتنگ منو پر پر کن
غربت بی انتها مو دریاب

دل از این قصه بکن یکباره
که لبم اسم تو رو کم داره
دست جادوتو دوباره رو کن
شهر قصه شعبده بازاره

نازنین وعده ی دستا فردا
منو تو دوباره تنها فردا
هردو بی تاب سفر تا بوسه
هر دو بیتاب سفر تا رویا


محمد نویری
۱۸/ ۳/ ۸۳

* با من باش رو از یکی از ترانه های سعید برداشتم .

نوشته شده توسط محمد نویری در ساعت 14:36 | موضوع :
| |
دوشنبه 1384/03/16
توي دنياي من و تو

بين دستاي من و تو شب غم ريشه دوونده
از من و توي قديمي من بي حوصله مونده

تو که رفتي از خيالم زندگي رنگ عزا شد
تو نموندي بي تو مردم اين تموم ماجرا شد

توي دنياي من وتو چي عوض شد که نموندي
کي منو به گريه خو داد کي عوض شد که نموندي ؟

چي عوض شد که بهار قصه تو خاطره خشکيد
توي مهربون دستات خنجر شکنجه روييد

بين دستاي من و تو کي ميخواد فاصله باشه
کي ميخواد سهم من از تو توي بي حوصله باشه ؟

چي عوض شد که نبايد ديگه عاشق تو باشم
کي عوض شده که بايد ! از تو تا ابد جدا شم ؟؟

محمد نويري

نوشته شده توسط محمد نویری در ساعت 20:35 | موضوع :
| |
یکشنبه 1384/03/08

بچگیا ....

بچگيا چه زود گذشت
اون روزا هر چي بود گذشت
مادر بزرگ رفت به سفر
هيچ موقع ديگه بر نگشت
اون روزا توي قصه ها مادر بزرگمون ميگفت :

*ابر سيا رفتنيه / خورشيد دوباره در مياد
ابر سيا نرفت و موند / خورشيدو برد دستاي باد


مادر بزرگمون مي گفت
وقتي علي بزرگ بشه
ديگه زمين نميخوره
واسه يه لقمه نون کتک
از اون و اين نميخوره

ميگفت که فرداي علي
اين علي پاپتي نيست
فرداها مال عليه
بچگيا تموم شد و
هنوز علي پاپتيه


توقصه ي مادر بزرگ
طلسم قلعه ي شبو
مي شد با بسم الله شکست
اما تو روزگار ما
خدا رو باور ندارن
ميگن همينه هر چي هست !!

بچه ي واکسي محل
براي يک لقمه ي نون
صب تا شبو جون ميکنه
تو کوچه ها راه مي ره و
شکسته تن داد مي زنه
{

يتيم شهرم به خدا / مريضه مادرم ولي / توخونه ي همسايه ها کلفتي ميکنه,شما / هي نزنين تو سر من / هي نزنين تو سر ما

توقصه ي مادر بزرگ
آتيش گلستون مي شد و
بت بزرگي نمي موند
اما توي دنياي ما
بتا خدایی میکنن
نمي شه بتها رو شکوند

تو قصه ي مادر بزرگ
ميون شهر آهني
هميشه حق برنده شد
اما تو قصه‌هاي ما
گلوله هاي آهني
سهم پر پرنده شد


مادر بزرگمون مي گفت
يه صبح روشن پس اين
همهمه ي تاريکيه
اما تو قصه هاي ما
بچه ي واکسي محل
هنوز پي مشتريه
هنوز علي پاپتيه

محمد نويري
* از ايرج جنتي عطايي
  
نوشته شده توسط محمد نویری در ساعت 14:55 | موضوع :
| |
شنبه 1384/03/07
خدا نگهدار

واسه ي دفعه ي آخر بذار دستاتو ببوسم
بذار دستاتو بگيرم بذار اشکاتو ببوسم
انگاري قسمتمونه که با هم غريبه باشيم
متاسفانه اين بار ديگه بايستي جدا شيم
همه عاشقانه ها مو همه ي ترانه هامو/ همه ي در بدري هام همه دلبستگيامو
تو ببر فداي چشمات/ نازنين خدابه همرات

نارنين هر جا که مي ري خاطراتت پا به پامه
حتي پيشم که نموني اسم تو روي لبامه
نارنين دختر ابري ابر چشمامو ببارون
ندار با حسرت دستات برم ار حادثه بيرون
همه عاشقانه ها مو همه ي ترانه هامو/ همه ي در بدري هام همه دلبستگيامو
تو ببر فداي چشمات/ نازنين خدابه همرات

نذار اين شب شناور از نو برگرده به خونه
نازنين خدا نگهدار که سفر قسمتمونه
با همين چشماي گريون با همين نگاه تبدار
واسه ي دفعه ي آخر نازنين خدانگهار
ديگه اين دفعه نمي گم برو به اميد ديدار
نارنينم به سلامت عشق من حدانگهدار ...

محمد نویری

*** اين ترانه روي ملودي توشته شده و احتمالا تا آخر تير آهنگ ضبط شده رو ميذارم توي وبلاگ!!!


نوشته شده توسط محمد نویری در ساعت 15:54 | موضوع :
| |
سه شنبه 1384/03/03
خواب قصه

نمي پرسم چرا قصه توقاب گريه مي سوزه
چرا هيچکي به حال ما دلش حتي نمي سوزه
نمي پرسم چرا خواب ستاره غرق کابوسه
چرا تابوت خورشيدي که مرده قاب فانوسه
نمي خوام از ته قصه دليل غصه ها رو شه
که حتي ديدن رويا توخواب قصه پاپوشه
فقط ميخوام بدونم که چرا تو گريه مي خندي
به اين خواب پر از بختک چرا چشماتو مي بندي


نمي پرسم کدوم حسرت تو را تا مرز بغض آورد
کدوم يخ باد وحشي بود گلاي قصه تو پژمرد
نمي پرسم کدوم شيون سکوت شهرتو آشفت
کلاغ قصه ي کي بود به دشمن اسم شب رو گفت ؟

نميخوام از سقوط شب بگي و قتي که پلکاتو
توخواب گريه مي بندن که مي دزدن نفسهاتو
فقط ميخوام بدونم که چرا با اين همه بازم
به اين افسانه پابندي چرا مومن به اعجازم

محمد نويري
۳۰/۲/۸۴
نوشته شده توسط محمد نویری در ساعت 14:16 | موضوع :
| |