فنجون قهوه تو از اشک پر نکن،
رو میز کافه ها دنبال من نگرد
از قهوه های ترک بویی نمی بری
دنبال ردپا تو فال من نگرد
دنبال رد پات وقتی که گم شدم
پس کوچه ها ازم دردی دوا نکرد
گفتی که بعد از این دنبال من نیا
گفتی غریبه باش دنبال من نگرد
این قصه کهنه شد این عشق دیگه مرد
برگشتی و کسی دیگه تو کافه نیست
برگشتی و کسی تنها نمونده و
هیچکی بدون تو دیگه کلافه نیست
این قصه کهنه شد این عشق دیگه مرد
تو کافه بعد از این دنبال من نگرد
قسمت نشد شبو با بوسه سر کُ ... نه!
قسمت نشد، همین دنبال من نگرد
دنبال من نگرد دیوونگی نکن
من گم شده م که از این لحظه ها برم
من گم شده م که با دستای سرد تو
نا آشنا بیام نا آشنا برم
فنجون فال تو از اشک پر شده
رو میز کافه ها تو لحظه های درد
دنبال من نگرد دیوونگی نکن
دیوونگی نکن دنبال من نگرد
محمد نویری
فروردين ۸۶
شبیهِ گم شدن تو مِه، شبیهِ گریه تو بارون
شبیه بغض آیینه، تو قاب خالی کارون
پر از دلتنگیِ هر شب، تو این بغض ترک خورده
مث عطر و مث شبنم، روی گل های پژمرده
گُمت کردم، مث حسی، که توی کوچه ها گم شد
گمت کردم مث عشقی که بی تو حرف مردم شد
لِهَم کردی مث سایه مث خاک شبای دور
مث عشقی که تنها من نفهمیدم کجا گم شد
شبیه دره و کابوس، شبیه لحظه های درد
به یاد آرزوهایی که با من موند و پیرم کرد
شبیه بدرقه خیس از کتاب و آب و آیینه
شبیه عکس من رو آب، تو خوابِ زرد شومینه
بگو هستی پر از بغضی که توی کوچه ها وا شد
بگو هستی مث عشقی که با کوچ تو معنا شد
بگو هستی مث قسمت، که تنها قسمت ما شد!
مث دستی که تنها، بعد دستای تو تنها شد!
هنوزم مثل خاک و خون تو این چشمای درمونده
مث این حس ناگفته مث شعرای ناخونده
بگو هستی مث مردی که توی کوچه ها گم شد
محمد نویری / فروردین 8۶


