
برای حسن شیخ الاسلامی و تمام ملامت های این دو سال!
1
می بنیمت ولی، این بار قهوه ای
رو چشمات عینک ته استکانیه
من چای می خورم، تو حرص می خوری
می گم کوتاه بیا قصه ش طولانیه
من سرفه می کنم، تو راه می ری و
سرگیجه داری و سیگار می کشی
من سردمه ولی، تو گرم صحبتی
با دود بینمون دیوار می کشی
من سرفه می کنم، تو راه می ری و
من شاکی ام از این روزای مسخره
می خندی و بهم سیگار می دی و
می گی یه پک بزن، سیگار آخره!
2
باشه شبای من مال خودم تو هم
روزاتو بعد از این با من سیا نکن
ما با چشای خیس، محشر نمی کنیم
پس شرم کن پسر! پس شر به پا نکن
ما پا به پای هم، جایی نمی رسیم
چشم من ابریه، چشمای تو تره
دستای ما اگه، محشر به پا نکرد
باید جدا بشه، این جوری بهتره
3
بازم ملامت و ، بازم دلم پره
می گم: قسم بخور، این بار آخره
- می خندی و بهم سیگار می دی و
می گی یه پک بزن، سیگار آخره!
محمد نویری
دی - اسفند 86
نمي ذارم، کسي این بار از من، عزیز آرزوهامو بگیره
نمی ذارم کسی تو خون نرقصه ولی جرات کنه، جامو بگیره
نه ديگه، اين دفه، من قصه می گم، کسي حرفي داره، با من طرف شه
با هیچکی بعد از این، شوخی ندارم، کسي چیزی بگه باید تلف شه
امشب نگاهم با توئه، هوش و حواسم با خودم
اینی که می خنده توئی؟ یا من خیالاتی شدم؟
از امشب تا شب مرگ دلامون، اگه یک تار از موی تو کم شه
یه کاری می کنم، پای تمومِ اونا که باعثش بودن قلم شه
اگه دستات مال من بمونه، به حرف این و اون کاری ندارم
بذار به ت گفته باشم خیلی وقته که اعصاب عزاداری ندارم
امشب نگاهم با توئه، هوش و حواسم با خودم
اینی که می خنده توئی؟ ...
محمد نویری
مهر-اسفند86