
تو که مي گفتي هميشه با من هستي و نموندي
دل من مال تو بود و دور درم کردي پيچوندي
وقتي تو سه سوت دلم رفت وقتي گفتي عاشق هستي
بايد از برق نگاهت ميگرفتم خالي بستي
تابلو بود خالي مي بندي مال اين حرفا نبودي
توي اين شهر درندشت راست کار ما نبودي
ولي اين دلم نتونست يه جوري ۳ شو بگيره
ضايع کرد که توي عشقت توي گل که نه تو قيره
ما رو بد سر مي دووندي گفتي مي موني نموندي
توي چارراه زمونه مارو راه به راه چزوندي
ولي روشد ديگه دستت حالا ميدونم تو دنيات
عاشقم نبودي هيچ وقت سر کاري بوده حرفات
ديگه خوش ندارم اينجا عهد عاشقي ببندي
بسه چوپان دروغگو! ديگه بسه خالي بندي !!
محمد نويري ۱۶/فروردين /۸۴