بشکنه دستي که...
قفل سکوتو بشکنید ترانه مردگی بسه
دلخوش مرگ من نشید! بسه یه دندگی بسه
مردم و باورش نشد دلخوشیامو خط زده
رو سادگی های دلم علامت غلط زده
مردم و عشقمو نخواست صدامو حتی نشنید
اون دوتا سبز بی خیال سرخی چشمامو ندید
بشکنه دستی که میخواست گلامو پرپر بکنه
میخواست تن شکسته ی منو شکسته تر کنه
دستی که وقت حادثه قصه ی مرگمو نوشت
روی ترکهای لبم این غم مبهمو نوشت
بشکنه دستی که یه روز
تو کوچه های ذهن ما
دنیا رو وارونه کشید
دستی که عاشق شدنو
همیشه خط خطی نوشت
سقوط دستا رو ندید .
محمد نویری
11/2/83
+
نوشته شده در سه شنبه
1384/02/13ساعت 13:1 توسط محمد نویری
|