تبليغاتX
اگه آدمک نبودی - ترانه های محمد نویری -

بچگیا ....

بچگيا چه زود گذشت
اون روزا هر چي بود گذشت
مادر بزرگ رفت به سفر
هيچ موقع ديگه بر نگشت
اون روزا توي قصه ها مادر بزرگمون ميگفت :

*ابر سيا رفتنيه / خورشيد دوباره در مياد
ابر سيا نرفت و موند / خورشيدو برد دستاي باد


مادر بزرگمون مي گفت
وقتي علي بزرگ بشه
ديگه زمين نميخوره
واسه يه لقمه نون کتک
از اون و اين نميخوره

ميگفت که فرداي علي
اين علي پاپتي نيست
فرداها مال عليه
بچگيا تموم شد و
هنوز علي پاپتيه


توقصه ي مادر بزرگ
طلسم قلعه ي شبو
مي شد با بسم الله شکست
اما تو روزگار ما
خدا رو باور ندارن
ميگن همينه هر چي هست !!

بچه ي واکسي محل
براي يک لقمه ي نون
صب تا شبو جون ميکنه
تو کوچه ها راه مي ره و
شکسته تن داد مي زنه
{

يتيم شهرم به خدا / مريضه مادرم ولي / توخونه ي همسايه ها کلفتي ميکنه,شما / هي نزنين تو سر من / هي نزنين تو سر ما

توقصه ي مادر بزرگ
آتيش گلستون مي شد و
بت بزرگي نمي موند
اما توي دنياي ما
بتا خدایی میکنن
نمي شه بتها رو شکوند

تو قصه ي مادر بزرگ
ميون شهر آهني
هميشه حق برنده شد
اما تو قصه‌هاي ما
گلوله هاي آهني
سهم پر پرنده شد


مادر بزرگمون مي گفت
يه صبح روشن پس اين
همهمه ي تاريکيه
اما تو قصه هاي ما
بچه ي واکسي محل
هنوز پي مشتريه
هنوز علي پاپتيه

محمد نويري
* از ايرج جنتي عطايي
  
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/08ساعت 14:55  توسط محمد نویری  |