
- "باشه ، قبول اين دفه من، چشم ، تو فرار
من مي شمارم تو برو يک و دو و سه ، چار
هشتاد و هشت ،بيام ؟ - "نه ! نيا " - هشتاد و نه، نود
- نه نه قبول نيست، دوباره چشماتو هم بذار
***
آره هنوز يادمه ، جمعه غروب بود
من بودم و تو بودي و سرماي زنده رود
خورشيد مهر روي تن پل داشت مي شکست
من مي شمر... پنجاه و هشت ، پنجاه و نه و شصت...
چشمامو وا کردم هوا تاريک بود و
گشتم پي چشماي تو زاينده رودو
اما نبودي، آسمون بوتو نمي داد
رفتي، و بی تو عاشقي از سکه افتاد
گشتم همه زاينده رودو آخر مهر
خواجو، سی و سه پل، فلزي، بزرگمهر...
حالا شبِ زاينده رودو غم گرفته
جات خاليه ، تو گريه و ، گريه م گرفته
جاي تو هي مي شمارم و قايم که مي شم
داد مي زنم سک سک ولي، پيدا نمي شم!
گشتم همه زاينده رودو آخر مهر
خواجو ، سی و سه پل، فلزي، بزرگمهر... *
محمد نويري
10/9/84
* پل هایی روی زاینده رود