
برام از خاطره سنگری بساز
این نوشتار پیش تر در سایت گل سرخ ترانه و نشریات دانشجویی آرام و کارنامه [دانشگاه صنعتی اصفهان] به چاپ رسیده است. بدیهی ست هر گونه استفاده ی نوشتاری از این متن منوط به اجازه ی نویسنده و درج لینک این نوشتار می باشد!
ترانه جاریست، می بالد و می رود و ما می مانیم و سیل خاطراتی که از ترانه ها مانده از شب های دو رادور*، با کوچه ی بن بستی که هنوز که هنوز است تشنه ی صدای آب آن طرفش هستیم و سقفی که زیر آن «ماهی ها در خاک نمی میرند». و هنوز کسی زیر آن بر این باور است که : "هنوزم می شه قربانی این وحشت منحوس نشد".
هنوز خوب به یاد دارم که ترانه را با شهیار قنبری(البته شهیار قنبریِ ترانه سرا!!!!) شناختم ، هفته های خاکستری ام را با نیازش گذارندم،و هنوز که هنوز است به احترام بوی خوب گندم اش دست بر سینه میگذارم و کلاه از سر بر میدارم. هنوز از یادم نرفته،که مرداب اردلان را عاشقانه می پرستیدم.اما در این بین، نمیدانم در کجای کار چه پیش آمد که مردی از تبار مرد های عاشق، شد عروسک قصه ی من و این همان و سراغ «مشرقی مرد پاسدار شرق » رفتن همان.
به باور من، با وجودی که نمیتوان از نقش پر و بال دهنده ی قنبری، سرفراز، تهرانی، زاکاریان و... در اعتلای ترانه ی اندیشمند به سادگی گذشت اما آنچه امروزه منِ ترانه سرا را با سرِ بلند پشت تریبون های شب شعر های پنج شنبه ی شهرداری می کشاند، و خود آن را ترانه ی تفکر می خوانم، در آثار بیشتری از جنتی عطایی قابل مشاهده و رد یابی ست. ترانه سرایی که بسیاری از ترانه هایش را بی آنکه نامی از خالقش بدانیم و ببریم(البته اگر انرا منسوب به اقبالی و حامدی و آتشین نکرده باشیم) سالها پیش برای هم یادگاری نوشته ایم و سالهاست که زمزمه می کنیم.
ترانه ی ایرج، ترانه ی اندیشه است، ترانه ی تصویر است، و ترانه ی طرح های جاودانه. طرح هایی به غایت ساده و عمیق. در باب طرح های بن بست، خونه، ماه پیشونی، درخت و سقف بسیاری از دوستان نگاشته اند و تصور نمی کنم دیگر مجالی برای نگارنده باقی مانده باشد.
جنتی عطایی همان شاعری ست که در گزینه ی شعر خوشه(تصور میکنم مربوط به شب شعر خوشه باشد) پدرش بالای کرسی گرم حافظ بود! شاعری که در مورد هر چه که فکرش را بکنید، دست به تشخیص می زند و تشخیصی موفق را به بار می آورد(1). حس آمیزی هایش رنگ و بوی خاص خود را دارد(2) و بازی های نحوی اش(البته اگر بشود این قدر گستاخانه در این باب حرفی زد) در اغلب موارد آنقدر خوب به بار مینشیند(3) که گاه تصور می کنیم که چنین کاربردی را پیش از این هم از زبان دیده ایم و هرچه بیشتر درباره ی این پیشینه می اندیشیم کمتر به نتیجه می رسیم. حسن تعلیل هایی به کار می برد که انگشت به دهانمان می گذارد(4)و کنایه و تشبیهاتش هر عقل سلیمی را به وجد می آورد(5).
رازقی پر پر شد،باغ درچله نشست/ تو به خاک افتادی، کمر عشق شکست.(1)(رازقی)
صدای ترد شکستن، مثل گریه با صدامه...(2)(تپش)
تو رو پیدا کردم از من، تو رو گم کردم تو آواز(3)(اقیانوس خالی)
برام از خاطره سنگری بساز، بید بی ریشه رو شن باد می بره/ نسل بی گذشته رو خاک غریب، مثل شخم کهنه از یاد می بره(4)
نمی دونی چه تلخه دربدر بودن، مث طوفان همیشه در سفر بودن/ برادر جان برادر جان نمیدونی چه تلخه وارث درد پدر بودن(5)
ترانه اش، را با آنکه هیچ گاه دچار عوام زدگی نکرده، کمتر کسی هست که در ارتباط با کلامش مشکلی داشته باشد، این باوجودی ست که زبانی فخیم و استوار در ترانه هایش دارد. با صمیمیت کلامش، شنونده را به اوج می برد و شاید تنها مصداقی که در این باب برای مقایسه با جنتی عطایی بتوان در تاریخ ادبیات ایران سراغ گرفت مهدی اخوان ثالث باشد و صمصیت کم نظیرش در شعر!
جنتی عطایی استادِ به حق فضا سازی در ترانه است، فضا سازی ای که باعث می شود شنونده ناخود آگاه خود را میان ترانه ببیند.
در آغاز به شرح این می پردازد که: میون این همه کوچه که به هم پیوسته .....تا ..
توی این کوچه به دنیا اومدیم/ تو همین کوچه داریم پا میگیریم/ یه روزم مثل پدر بزرگ باید ...
و اینجاست که شنونده خود را میان کوچه ی بن بست می بیند و به این نتیجه می رسد که «تو همین کوچه ی بن بست بمیریم».
یکی از استثنایی ترین خصوصیات جنتی عطایی استفاده ی بهینه از کلماتی محدود است(نه که دایره ی واژگانی محدودی داشته باشد، بلکه، بر آنم که با واژگانی محدود دست به آفرینش مضامینی می زند ملموس و محسوس! و گرنه در وسعت واژگانی جنتی عطایی شکی نیست نگاه کنید به یه قطره دریا، شب نیلوفر ی و ستاره ای سربی و تصاویر و واژگان متنوع و رنگارنگ جنتی.)
دقت کنید به قافیه شدن واژگانی چون پرواز و آواز:
آخرین حادثه بودی واپسین لحظه ی پرواز/تو رو پیدا کردم از من تو رو گم کردم تو آواز.(اقیانوس خالی)
چیزی به من از باران چیزی به من از پرواز/ چیزی به من از گریه چیزی به من از آواز ...(روزنه، که روزبه آزادی عزیز، در این باب، پیش تر نقدی را نگاشته بود).
قافیه شدن ستاره و دوباره:
از ستاره تا ستاره گریه کردم/ از همیشه تا دوباره گریه کردم (آخرین کوکب)
منو نو کن به یه بوسه برسونم به ستاره/ اسممو بپاش تو آینه بذار بشکفم دوباره(یه قطره دریا)
از تو می رسم به آیینه و دیدار، از تو می رسم به خود شدن دوباره/ تو هم اغازی و هم پایان یک کوچ، سفر من از ستاره تا ستاره (دیدار)
در باب خاموش و فراموش هم به همین صورت:
دلبرکم چیزی بگو به من که خاموش توام / به من هم بستر تو اما فراموش توام .(چیزی بگو)
ستاره های سربی فانوسکای خاموش/ من و هجوم گربه از یاد تو فراموش.(ستاره های سربی)
تو رو می پرسم از آواز از غزل های فراموش/ تو رو می پرسم از آینه از ترانه های خاموش(اقیانوس خالی)
و بر خلاف یکی از دوستان، که بر این باور بود که جنتی عطایی در ساخت قافیه های بدیع کم کار است؛ بر این باورم که: آنقدر هنگامی که میخواهد واژه ی تازه ای را به کار بگیرد هوشمندانه و به جا، به کار می گیرد که مخاطب خود را میان ترانه می یابد و هیچ تازگی ای در کلمات ترانه نمی یابد و اغلب این واژگان تازه به همراه ردیف وارد ترانه می شوند به همین دلیل است که غرابتی با گوش شنونده ایجاد نمیکنند، دقت کنید به:
این کدوم لحظه ی درده شب چندم عذابه / که دقیقه قرن سرشار از تلاطم عذابه (آواز خاموش)
بذار نسیم دربدر گلبرگو از یاد ببره/ برداره بوی تنتو هر جات که میخواد ببره (تندیس)
حالا تو شمارش ثانیه هام کوبه های بی امون تبره/ تبری که دشمن همیشه ی این درخت محکم و تناوره.(درخت)
به تو می رسم من از این شب نیلوفری/ به تو می رسم من از این راه خاکستری/ به تو که خاطره هامو به همیشه می بری (شب نیلوفری)...
در واژه سازی شگرد های خاص خود را دارد و در به کار گیری واژگان مرکب اغلب موفق بوده:
از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن
کمک کن تا کبوتر های خسته رو یخ بستگی شاخه نمیرن.(پل)
از هجوم گریه گم شد، غزل آواز عشق ما.(بترس از من)
در این ترانه سوزی و در این غزل شکستگی(طلوع کن)
خصوصیت دیگری که قابل توجه است، ترانه های سیاسی اوست که هیچگاه سیاست زده نشده و در عین حفظ محتوای اندیشمند خود "تن به هر آلوده فرسودن" را تجربه نکرده است. (نه مثل آن ترانه سرا که، تا حادثه کردهای کردستان پیش آمد "خوب" را "کُرد"، کرد و دوباره فریاد زد "نترس از گوله ی دشمن"). در این باره مناسب ترین نمونه ها با من از ایران بگو و خانه سرخ است به نظر می رسند:
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است/ باری از خون، پهنه ی برزن و میدان سرخ است(خانه سرخ)
یاور از ره رسیده با من از ایران بگو. از فلات غوطه ور در خون بسیاران بگو(یاور از ره رسیده)
ضمن آنکه امیدوار است و کمتر، یاس در ترانه های اجتماعی و سیاسی اش به چشم می خورد: (به جرات میتوانم بگویم به جز شب کشتن،-شب هست و شوق شب کشتن نیست- هیچ ترانه ی دیگری را در این مورد سراغ ندارم).
ده به ده پرچم خشم است که بر می خیزد ... (خانه سرخ)
با زمستانی که می تازد به قتل عام باغ/ از گل خشمی که روید در این گلدان بگو! (با من از ایران بگو)
نخواهم رفت خواهم ماند روزی با تو خواهم خواند.(بترس از من)
در این ویرانه خاک تو که شد ویرانه چون صحرا/ به یادت باغ می سازند، برادر های فرداها(فاجعه)
بیا گل خونه کن ویرونه ها رو/ که قمری جای زاغا رو بگیره / نمی خوام گلدون مادر بزرگم، رو طاقچه از بوی غربت بمیره!(هم غصه)
و از همه بارزتر :
هنوزم می شه قربونی این وحشت منحوس نشد/ هنوزم می شه تسلیم شب و اسیر کابوش نشد.(سیاهپوشا)
و همواره بر روح اجتماعی و تلاش برای آزادی و رهایی تاکید دارد و بر این باور است که «من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند...**»
پر سیمرغی به کار نمیاد قصه نگو/ من خودم، خودم باید طلسم دیوو بشکنم. (یاران)
بیا با قلبامون رستم بسازیم که اونکه دشمنه دیو سفیده.(هم غصه)
دست خسته مو بگیر/ تا دویوار گلی رو خراب کنیم(بن بست)
صمیمیت و لطافت در عاشقانه هایش موج می زند، شاید هیچ عاشقانه ای را صمیمی تر و لطیف تراز پُل نتوان سراغ گرفت، لطافت تندیس هم، لطافتی ست درخور!
بانو موسیقی و گل، شاپری رنگین کمون/ به قامت خیال من ململ مهتاب بپوشون (تندیس)
تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه/منو به جشن نور و آینه بردی (پل)
و در کنار این صمیمیت، روانی زبان اش فوق العاده، به نظر می رسد:
پای پرتاول من تو بهت راه، تن گرما زده مو نمی کشید/ بی رمق بودم و گیج و تب زده، جلو پامو دیگه چشمام نمی دید.(سایه)
یه کوزه آب سرد یه سفره نون میخوام/ کو بسترم ؟ کجاست؟ من از سفر میام!(من از سفر میام)
کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد، تو رو دید و به یاد من نیفتاد؟(خاتون)
سالها پیش از دیگران اعتراض به عشق های دروغین(شاید به قولی عاشقانه ی منفی) را تجربه کردالبته با زبانی موقر و دور از پرخاش و لمینیسم!
من سر گردون ساده تو رو صادق میدونستم/ انی برام شکسته اما تو رو عاشق میدونستم. (سرگردون)
به من بگو، بگو به من، دیروز برات چی بودم؟ عروس حجله بسته!/ امروز برات چی هستم؟ عروسک شکسته(عروسم شکسته)
در ترانه های اجتماعی نیز جنتی عطایی نشان داده که درک صحیحی از فردیت افراد(1)، جمعیت جوامع(2)، و حتی طبقات اجتماعی(3) دارد و آنقدر از مسایل روزمره ی سرزمین خود- با وجود دوری چندین ساله از این خاک- آگاه است که به مشکلات امروز جامعه نیز اشاره دارد و مخاطب را به بیداری دعوت مینماید(4).
تنها تر از انسان در لحظه ی مرگ/ ساده تر از شبنم رو سفره ی برگ/ مطرود هم قبیله محکوم خویشم/غریبه ای طعمه ی این کندوی نیشم. (1)(کندو)
واسه این شرقی تن داده به باد تو گوارایی حس وطنی/ تو شقاوت شب قرن یخی تو شکوفایی تاریخ منی (2)(طلایه دار)
تو رفیق شاپرک ها من به فکر گله مونم/ تو پی عطر گل سرخ، من حریص بوی نونم. (3)(پرنده ی مهاجر)
کنار کوچه بچه های پرسه،تو بهت رعشه و رگ گرد و سوزن/ کنار مادرک های شناور روی سمفونی نفرین و شیون
کنار فقر گلبانوی ایثار که می فروشه تنش رو تیکه تیکه/کنار مرد دریا بغض خسته که وا می باره از هم چیکه چیکه
به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟.(4)(به من چه؟)
و عشق در ترانه هایش هیچ گاه به سمت ابتذال پیش نرفته، و اگر حرفی از عشق زده، بیش از آنکه ترانه اش من^محور باشد، عشق^ محور، یا به تعبیری ما^ محور بوده، و آنگونه نبوده که یا آنقدر معشوق را به اوج ببرد که برایش دست نیافتنی باشد و نه آنقدر خود را حقیر کرده که شرمنده ی "من" اش شود.
ما به هم محتاجیم مث دیوونه به خواب / مث گندم به زمین، مث شوره زار به آب. (شب شیشه ای)
اگر چه من به چشم تو کم ام، قدیمی ام، گم ام/ آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم ! (چکاوک)
و در نهایت، شاید ذکر این نکته بیراه نباشد که: اگر چه ممکن است ترانه های جنتی عطایی، سادگی و ناگهانگی تاثیر را به اندازه ی ترانه های سرفراز و سنت شکنی ها و جسارت کشف بوسه ی بی هوا در رویای مدرنیته را به اندازه ی قنبری دارا نباشند، اما هر دو را در حدی معقول و مطلوب دارا هستند(1) و به نظر نگارنده همین کافی ست تا جنتی عطایی را طلایه دار ترانه ی نوین بشماریم. حتی اگر کافی هم نباشد، قابل اتکا هست !
رخت خستگی مو ازت ن بگیر با تنت برهنگی مو بپوشون/ منو تا مهمونی عشق ببر، کتاب دربدری مو بسوزون(1) (سایه)
پانوشت:
* : از نیماست
محمد نویری
اسفند 84
به من چه کوچه باغ شعر سهراب
نوشتار زیر پیش تر در نشریه ی الکترونیکی گل سرخ ترانه منتشر شده است، بدیهی ست هر گونه استفاده از این نوشتار، منوط به اجازه ی نویسنده و ذکر آدرس(این وبلاگ،یا وب سایت گل سرخ ترانه) می باشد!
همین که دل، دلِ خون بار ابره همین که شب، شب قتل ستاره ست
همین که بغض تو، بغض همیشه همین که ترس من، ترس دوباره ست
همین که تو پری از طعم وحشت همین که خونه خالی ازترانه ست
همین که کوچه در کوچه ی این شهر دچار پچ پچه های شبانه ست
به من چه سرخی میخک تو مهتاب به من چه رقص نیلوفر روی آب
قفس بارونه کابوس کبوتر به من چه کوچه باغ شعر سهراب
ستیز تگرگ و گلبرگه مصاف آینه و الماسه
پیکار کبریته و خرمن نبرد ارکیده و داسه
کنار کوچه بچه های پرسه،تو بهت رعشه و رگ گرد و سوزن
کنار مادرک های شناور، روی سمفونی نفرین شیون
کنار فقر گل بانوی ایثار که میفروشه تنشو تیکه تیکه
کنار مرد دریا بغض خسته که وا می باره از هم چیکه چیکه
به من چه سرخی میخک تو مهتاب به من چه رقص نیلوفر روی آب
قفس بارونه کابوس کبوتر به من چه کوچه باغ شعر سهراب
ستیز تگرگ و گلبرگه مصاف آینه و الماسه
پیکار کبریته و خرمن نبرد ارکیده و داسه
متن زیر چکیده ی مداقه ای کوتاه است بر ترانه ی "به من چه؟" اجرا شده در آلبومی به همین نام با موسیقی و صدای بیژن مرتضوی، هدف اصلی از این شرح گونه، نگاهی ست به تم روایی این ترانه. در نگاه به" فرم ترانه" به ترانه ی چاپ شده در کتاب" مرا به خانه ام ببر"[و نه ترانه ی اجرا شده] استناد شده در بقیه ی موارد مرجع استناد ترانه ی اجرا شده می باشد، که توضیحات بیشتری در این باب را در خلال متن خواهم داد
. بدیهی ست دیدی که ارائه می شود دیدی ست کاملا شخصی و عواقب هر گونه سهل انگاری، خطا و اشتباه، به عهده ی نگارنده خواهد بود!
ترانه با عبارت "همین که" آغاز شده پس مخاطب، از ابتدا متوجه این موضوع می شود که: بناست با استدلال و منطق رو برو شود. اتفاقی که در مکالمات روزمره نیز ممکن است بارها برای ما پیش آمده باشد( همین که داری میخندی نشون میده که ....و...)
ترانه ای که[ترانه ی چاپ شده و نه ترانه ی اجرا شده] قسمت اول آن از4 بخش تشکیل شده و منطق روایت و حوصله ی راوی به تبع پیام هر بخش که با تم خاصی بیان می شود در بخش مذکور متفاوت است و البته در کل ترانه، متقارن !
به بیت آغازین برویم :
نگاهی به چگونگی بیان جملات بکنیم: همین که "دل"، "دل" خون بار ابره، همین که "شب"، "شب" قتل ستاره ست( و همین طور در باقی مصرع ها..) ... راوی آنقدر حوصله مند و منطقی آغاز می کند که از هر واژه ای که بناست حرفی درباره اش بزند دوبار استفاده می کند و روند کند و البته ملال انگیزِ جملات [که با توجه به ترکیبات طولانی در بستر وزن، کاملا مشهود است] کم کم او را و در پی آن مخاطب را به عصیان می رساند. ضمن اینکه در: دل، دل خونبار ابره، شب شب قتل ستاره ست مراعات نظیر خون-دل و ابر-ستاره هم قابل توجه است و اینکه "ترس"، ترس دوباره ست، ترسی است که پیش از این هم وجود داشته ! (راوی علاوه بر اینکه با وارد کردن "تو"، مخاطب را به عنوان عاملی فعال وارد ترانه می کند، با اشاره به ترسِ دوباره پیشینه ای دیرین به این تعامل می بخشد، و زاییده ی این عمل صمیمیتی ست که در عین فخامت زبان، به چشم می آید، این ترانه اولین تجربه ی جنتی عطایی در این زمینه نبوده و احتمالا آخرین هم نخواهد بود، دقت کنید به بن بست؛ که این اتفاق باز هم در پایان ترانه ی مذکور می افتد (دست خسته مو بگیر ....).
همین که تو پری از طعم وحشت !! همین که خونه خالی از ترانه ست
همین که کوچه در کوچه ی این شهر دچار پچ پچه های شبانه ست
ترانه وارد قسمت دوم روایت می شود، روایت تقریبا با همان ضرب آهنگ پیش می رود ولی دیگر خبر از حوصله ی ابتدای ترانه نیست با این وجود کماکان کلمات، شمرده؛ ترکیبات، طولانی و جملات، منطقی به نظر می آیند، جملات گویای نتیجه ای ست طبیعی در پی آنچه قبلا شنیده ایم! من وقتی از وحشت پر باشم؛ خانه ی من از ترانه –یا هر چیز دیگری که اینجا نمادش ترانه است -خالی خواهد بود و طبعا وقتی صدای دلنشینی به گوشم نمی رسد تنها صدایی که در این سکوت باقی می ماند، صدای هراس آور شبانه ایست که شاعر آن را پچ پچه ی شبانه خوانده است.[باز هم توجه کنید به(مراعات نظیر) و تضادی که شاعر بین خونه و کوچه به ترتیب به عنوان مفاهیمی خودی و نیمه خودی-و حتی شاید غیر خودی- ارائه داده است].
(البته این دو بیت در اجرا حذف شده اند. و به زعم نگارنده حذف این دو بیت در اجرا ضربه ی مهلکی را به پیکره ی ترانه وارد کرده. آیا اگر مخاطبی –و نه حتی مخاطب خاص ترانه یا شعر-، بلکه فقط به عنوان یک انسان اندیشمند، آهنگ اجرا شده را بشنود، نخواهد پرسید که: آیا فقط همین 4جمله(4 خط ابتدای ترانه) برای انکار زیبایی ها کافیست؟ و آیا ترانه سرایی که در ابتدا این قدر با حوصله و منطق مخاطب را به شنیدن و همراهی وا می دارد با همین منطق می خواهد حرف خودش را بزند؟ به همین سبب دوست تر میدارم که در باره ی ترانه ی چاپ شده صحبت کنم ونه ترانه ی اجرا شده.
از منطق و حوصله ی روایت می گفتم، جملات کاملا منطقی و معقول پیش می روند تا اینکه می رسیم به "به من چه سرخی میخک تو مهتاب" که در حقیقت ترانه وارد قسمت سوم از چهارگانه ی مذکور میگردد در این بخش، وزن و جملات کوتاه تر شده و ترکیبات کماکان طولانی هستند. کوتاهی جملات و سه بار تکرار "به من چه؟" عصیان و خشم راوی را به خوبی به تصویر می کشد.
به من چه سرخی میخک تو مهتاب / به من چه رقص نیلوفر روی آب... اینجاست که شاعر دوباره به خود برمی گردد، با لحن معترض جمله ای اخباری را بیان میکند[قفس بارونه کابوس کبوتر] حال اینکه کسی کبوتر را در قفس نمی کند و حتی کسانی که کبوتر نگاه میدارند کبوتر را بیرون از قفس- در اتاقکی که بعید میدانم کسی نام قفس را بر آن بگذارد- نگاه میدارند. و حال وضعیت به گونه ایست که حتی خواب کبوتر هم پر کابوس قفس است؛ پس به من چه کوچه باغ شعر سهراب!
چندی پیش در جمعی نشسته بودیم، دوستی میگفت جنتی برای جلب توجه سهراب خوانها این مصرع را نوشته و این ترانه را توهین به سهراب سپهری می دانم. دیگری میگفت به گمان من، اولین مصرعی که به ذهن شاعر رسیده همین مصرع است و ... . حال با هیچ کدام از این دو تصور کاری ندارم و هیچ کدام را نه میخواهم نقد کنم و نه تایید . نکته ای که به زعم نگارنده روشن است این است که اینجا به سهراب تو هینی صورت نگرفته بلکه سهراب سردمدار شیوه ای از تفکر خوانده شده که زیبایی شناختی خاص خود را دارند!(کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم) و اگر مخالفتی صورت گرفته نه با شخص که با تفکر است ! بگذریم .....
بعد از این قسمت می رسیم به قسمت دوم ترجیع که هم وزن کوتاه تر دارد و هم تم روایت به شدت سریع است که التهاب و خشم بیش از پیش نویسنده را به تصویر کشیده! چهار جمله ی کوتاه که در همه یک عامل مشترک است( در گیری بین یک پدیده ی لطیفو ضعیف با پدیده ای خشن).
به شباهتی که صدای روشن شدن باروت کبریت و کلمه ی پیکار دارد هم توجه کنید همین موضوع در مورد پچ پچه های شبانه در کوچه های شهر و همین طور چیکه چیکه و تیکه تیکه(در چکیدن و گذر زمان و تیک و تاک ساعت) صادق است.
بعد از ترجیع وارد نیمه ی دوم ترانه می شویم که تصاویری کاملا ملموس و مشهود دارد، و به تعبیری از فضای سابژکتیو اول ترانه(دل خونبار ابر، شب قتل ستاره و....) به فضایی کاملا ابژکتیو(گل بانوی ایثار، کوچه بچه های پرسه و...) می رسیم، واژه سازی خاص جنتی عطایی در این نیمه نیز به چشم می آید(کوچه بچه، مرد دریابغض) همانگونه که در نیمه ی اول( دل خونبار ابر) نیز قابل مشاهده بود، نکته ای دیگری که اشاره به آن خالی از لطف نمی نماید حساسیت و توجه جنتی عطایی به دنیای امروز سرزمینی ست که سالهاست از آن دور است، اما تصاویری که ارائه می شود، و پیامی که منتقل میگردد پیامی ست کاملا امروزی و قابل لمس برای جامعه ی امروز ایران، پرداختن به معضلاتی چون اعتیاد، تن فروشی برای تامین معاش و حتی فروش دختران فراری به کشور های عربی (کنار مادرک های شناور روی سمفونی نفرین و شیون) همه و همه نشان از شناخت و آگاهی نسبی او از اوضاع اجتماعی ایران امروز دارد، و این شاخصه ای ست که به گمان من در ترانه ی نوین بسیار حائز اهمیت و قابل تاکید است، همانگونه که قنبری نیز در ترانه ی شناسنامه به این معضلات اشاره کرده است( تجارت تن با بلم).
در پایان بیان این نکته را لازم میدانم که به گمان من "به من چه" موفق ترین ترانه ی اجتماعی این روزهای ماست، و اجرای آن به مراتب میتوانست زیبا تر و در خورتر از این باشد! ولی متاسفانه انتظاری که از ترانه ی "به من چه" داشتم بسیار فراتر از چیزی بود که شنیدم !
محمد نویری
اسفند 84 –فروردین 85