
به صادق طولابی
یه مرد و یه کبریت یه کیف و یه جف کفش
شب بی کسی رو قدم می زنن
پی حادثه قانون جنگلو
با پاهای خسته به هم می زنن
هوا ابریه، ابرای نیمه شب
سر جنگل کاجو از ته زده ن
یه مرد و یه کبریت یه پالمال آبی
یه کیف ویه جف کفش، به تنگ اومده ن
روی خش خش خسته ی نیمه شب
هنو داره خون و جنون می چکه
یه مرد مونده و یه شبِ ابری و
دوتا پای خسته از این معرکه
زمین نا نداره، شب از مه پُره
پره قلب کاجا پر از دلهره
یه مرد و یه جف کفش، زمین می خورن،
غرور یه جنگل زمین می خوره
زمین می خوری، خسته و بی رمق،
هنوز اما تو چشم بی خواب من
یه مرد و یه جنگل، یه کیف و یه جف کفش
تو خاکستر هم قدم می زنن
محمد نویری
اردیبهشت ۸۵
* به جنگل سوزی یک شنبه ۲۷ فروردین ۸۵